دیروز بود و چه زود گذشت ! دیروز بود ، غروب دیروز! مثل همیشه کنار خیابان منتظرم ایستاده بود .با کیفی به اندازه خودش و به اندازه وزنش. مرا دید . به سوی ماشین حرکت کرد و آرام خودش را در صندلی عقب جا داد.مثل همیشه لبخند نزد.کدر بود و ناراحت !! نه ،مثل همیشه سلام نکرد.سلام دادم ، با صدای گرفته ای که به زور فهمیدم جوابم داد .گفتم :چیه یاس ؟ انگار حالت گرفته ؟ گفت :بابا تو می دونستی امروز باران میاد؟گفتم : هی ،کمکی. گفت:پس چرا نگفتی چتر را همرام بردارم ؟تومدرسه زیر باران خیس شدم بابا!توی آینه نگاش کردم ،صورتش خیس بود و گوشه چشماش می لرزید . باز نگاش کردم .مثل همیشه فهمید می خوام براش حرف بزنم. حرفم را خوردم .گفت: چیه ؟باز با نگام باش حرف زدم و بدون صدا .دخترکم هنوز نمی فهمید چه روز و شبهایی زیر بارون با آسمون حرف زدم وچه آرامشی از قطرات بارون به جون من می ریخت وقتی خیس بارون می شدم.