یلدایتان فرخنده باد



ننه سرما با زنبيل برفي اش كه از راه مي رسد، بانوي آذر با برگ هاي زرد و كودكان رنگ پريده اش وداع مي كند. در آخرين شب حكمراني سلطان فصل ها، زميني ها هم به شب نشيني آسمان دعوت شده اند. لپ هاي گل انداخته هندوانه ها در شوق قاچ شدن، سرخ تر از شب هاي قبل مي شود و درختان نيمه لخت پاييز، از شرم چشم هاي بيدار ماه، لابلاي پيراهن بلند يلدا قايم مي شوند.

شهزاده

من آن آواره این دشت بی فرسنگ


من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ


ولی گویا دگر این بی نوا شهزاده باید دخمه ای جوید


دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت


غم دل با تو گویم غار ،


بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ اما


صدا نالنده پاسخ داد :..... آری نیست !(م.امید)

من اینجا.....

من این جا از نوازش نیز چون آزار ترسانم


زسیلی زن ز سیلی خور


وزین تصویر بر دیوار ترسانم

نامه ای به دوست !!

 خیلی وقته كه دیگه نامه ننوشتم می دونی اینترنت ؛ پیام كوتاه ؛تلفن همراه و هزارو یك راه ارتباطی نوین؛بوی تمبر و لذت شنیدن صدای پست چی رو سالهاست كه از خاطرمون برده . با خودم گفتم حداقل به همین روش یه نامه بنویسم یادمه اولش از خودم پرسیدم به كی و یكی جواب داد چه كسی بهتر از تو !

سلام . حال شما خوب است . امیدوارم كسالتی نداشته باشید اگر جویای احوال ما هستید ................نه بذار اینجوری شروع كنم

 سلام. حالم  اصلا خوب نیست تو رو نمی دونم  اما خوب یادمه چند وقت پیش گفته بودی از خواب غروب از شهر فریب از چرخ دار ذهنها  جمله های لال و فلج  گفتی از شاعر مرده  سایه ای مچاله از عبور آشنا .....اما از اون روز دیگه برنگشتی تا بگم برات از غروب خواب از شهر غریب از هزار رنگ آدما دردهای كهنه و عمیق . بگم از ناتمام من زخمه های بی صدا از عبور لحظه ها........ نمی دونم چرا  گم شدی زیر باران تنها شدی . كاش تو هم مثل من بودی یادمه بهت گفته بودم  زیر باران اگر ترسیدم  وحشتم را به تو بخشیدم....

می خوا ستم بدونی زندگی برام سرسامه شاید یه جور درد بی علاجه یه روز غمم غروبه فردا سرم شلوغه یه روز به یادت واژه چین یه روز پر از نقطه چین یه روز نشونیت این دل بی نشونه فردا همین نشونی خودش یه جور گناه یه روز می شی فراموش تنها می شی و خاموش یه روز ولی ستاره زمستو نم بهاره.راستش تو این زمونه كه شهر بی شاعر مونده یكی بود همیشه تنها  همیشه عاشق دربند یك شقایق جنگلی بود بی سرزمین به جرم زندگی حبس در زمین  تا ابد امیدی بعد از این برای عاشقی او لحظه چین برای هر چه بود او بی سبب خسته بود اما بی نصیب......

تو شهر غریبه ها كسی نفهمید تمام حسرتش دانه ای گندم بود  محبت همچنان رویای محالش بود ترانه نت به نت پیدا ولی گم بود برای ساز او این آخرین غم بود . راستی بذار بگم یه روز كه دنیام به وسعت قفس بود تنها دمی به آخرین نفس بود زخمی تر از همیشه ای از خدا رسیده شعر تو شد یه آیه هر نفسم یه واژه...............

و زندگی سرد است................ دوست دارم به تو نزدیک شوم اما شجاعتش را ندارم  دوست دارم  صدایت را بشنوم

و می دانم تو هم همچون من یا كمتر از من

من می لرزم و همچنان سردم است

و تو خواهی رفت.... روزها می گذرند و در سکوت می پرسی

بر سر ما چه امد؟

بی تو اما ،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !!

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن كوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

شاید همین باشد

این هم نظر دوستی همیشه همراه البته با اندکی ویرایش :


ای کاش همه مردم مثل شما  فکر می کردند و دیدشان نسبت به عاشورا قدری اصلاح می شد . واقعا دردناک است وقتی که می بینی بسیاری از جوانان برای تخلیه هیجانات درونی خود و برای اینکه اندکی از طرف مردم دیده شوند یا شاید هم برای اینکه فکر می کنند چون گناهانشان بخشوده می شود و دوباره روز از نو ...در این مراسم ها شرکت می کنند. دردناکتر آنکه مردم برای حضرت قاسم حجله دامادی می بندند و هزاران جوان بیکار و نا امید و مجردی را نمی بینند که در آرزوی حداقل ها هستند و از وجود خویش خسته.گاهی وقتا که این جوانان را با آن وضع روحی فضاحت بار می بینم با خود فکر می کنم چرا جوانان ما  محکومند  به این سرنوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این جوانان ذره ای از آزادگی امام حسین خبر ندارند چرا که همیشه سر در گریبان دارند و جز جلوی پای خود را نمی بینند و در خود اسیرند . زنجیر اسارتشان را پدران و مادرانشان با عقاید سخیفشان و عدم درک درست از دین و جامعه به دست و پایشان بسته اند . اگر این چنین جوانانی بیدار بودند و اندکی بصیرت داشتند بهترمی دیدند .!!!!!! همه چیز را !!!!!!!

امروز هم............

امروز هم مثل همیشه بیدار شدم.امروز هم مثل همیشه صبحانه خوردم . لباس پوشیدم ، دست امین در دستم به طرف صدا .......... امروز اما نه مثل همیشه .... سالی یک روز و سالی یک بار همراه با سیلی از جمعیت در میان سرو صدایی که صدا به صدا نمی رسد و فقط نگاه ها هستند که در این روز به هم می رسند انگار!!!!!!!

امروز هم نه مثل همیشه ، مثل سالی یک بار  عاشورا بود. آرام در کنار سیل جمعیت مثل هر سال،به مردم نگاه می کنم . به جوانانی که انگار هر کدامشان در جایی و لحظه ای خاص دچار شور می شوند و من نمی دانم شیرین کجاست که شورش این جوانان را شورشی می کند.آرام در کنار سیل جمعیت ..... وحالا به گلزار رسیده ایم .فضا انگار برای من قابل تحمل نیست . دلم می خواهد از این محیط جدا شوم مثل پارسال که با مجید به بلندای کوه گود بادمی رفتیم . در روز عاشورا .اون بالا هوایش آزادتر است ، صدا اذیتت نمی کندو حداقل صد گام به آسمان نزدیک تر و از همه این ها مهمتر از این تکراری که دچارش شده ای تا حدی جدا.

و باز با خود می اندیشم که : ما از این تکرار روزها و سال ها چه درسی باید بگیریم که نمی گیرم........

امروز......... من و یک درد دیگر

امروز انگار باید یک بار دیگر آزمایش می شدم و شدم .امروز انگار باید ظرفیت من محک می  خورد و خورد . همیشه با خود زمزمه می کنم باید نا ملایمات را با وسعت تحمل کرد. امروز وسعت من به سنگ محک بی ادبی سنجیده شد . امروز باز مثل هر روز با خودم زمزمه کردم :

خدایا:   اگر می آزمایی تحمل و صبرمرا زیاد کن

          اگر می آموزی ، ادراکم را وسعت بده

          اگر می بخشایی،ظرفیتم را افزایش بده

          اگر می ستانی ، گوهر کمال به من ارزانی کن

          اگر می رهانی، ............ خدایا :

                                             حتی لحظه ای مرا به حال خود رها مکن

                                                              دیگران هر چه می خواهند فکر کنند

من خدایی دارم ..........................

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،

او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

سلام من به تمام زیبایی ها

اي خردمند عاقل و دانا       قصه موش و گربه برخوانا

اگر تو داري عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش

بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني

ادامه نوشته

باز هم باران

دیروز بود و چه زود گذشت ! دیروز بود ، غروب دیروز! مثل همیشه کنار خیابان منتظرم ایستاده بود .با کیفی به اندازه خودش و به اندازه وزنش. مرا دید . به سوی ماشین حرکت کرد و آرام خودش را در صندلی عقب جا داد.مثل همیشه لبخند نزد.کدر بود و ناراحت !! نه ،مثل همیشه سلام نکرد.سلام دادم ، با صدای گرفته ای که به زور فهمیدم جوابم داد .گفتم :چیه یاس ؟ انگار حالت گرفته ؟ گفت :بابا تو می دونستی امروز باران میاد؟گفتم : هی ،کمکی. گفت:پس چرا نگفتی چتر را همرام بردارم ؟تومدرسه زیر باران خیس شدم بابا!توی آینه نگاش کردم ،صورتش خیس بود و گوشه چشماش می لرزید . باز نگاش کردم .مثل همیشه فهمید می خوام براش حرف بزنم. حرفم را خوردم .گفت: چیه ؟باز با نگام باش حرف زدم و بدون صدا .دخترکم هنوز نمی فهمید چه روز و شبهایی زیر بارون با آسمون حرف زدم وچه آرامشی از قطرات بارون به جون من می ریخت وقتی خیس بارون می شدم.

 

باران

از این شب های بی پایان،

چه می خواهم به جز باران

این هم شعر بسیار زیبایی که رفیقی شفیق برایم ایمیل کرده ، شما هم بخوانید و حالش و  ببرید.

ادامه نوشته