پست مطلب جدید!!!!!!!!

پست مطلب جدید؟!!!!!

وقتی هنوز نه اتفاق جدیدی و نه حرف تازه ایی هست

چرا پست مطلب جدید !

اما عجیب هوای نوشتن دارم

وقتی تو نیستی بی خودی تر از همیشه

خودم را گم می کنم میان تمام سایه های سنگین

سایه هایی که لحظه ایی کم نمی شوند...................

 رویش

 
 

دو صد گفته

دیروز به دعوت انجمن دوست داران میراث فرهنگی داراب در همایشی که از طرف اداره میراث در سالن ارشاد

داراب برگزار شد شرکت کردیم.

جلسه چندان خوبی نبود ، آنچه آنجا هم به چشم آمد ،سنگ خود بر سینه زدن بود و بس!!همه حرف های

تکراری سخن رانان !از امام جمعه گرفته تا معاون میراث استان.هر کس سعی می کرد خودی نشان دهد و در

این میان باز تنهایی ما بود که هیچ کس از میراث فرهنگی زرین دشت با قدمتی به دیرینگی ما قبل تاریخ

حرفی نزد!!هر چند با سمجی دوستان بالاخره دو سه دقیقه ای وقت گرفتیم ولی باز مثل همیشه به این نتیجه رسیدم که :دو صد گفته چون نیم کردار نیست.......

هیچ خبری نیست

كلاغ ها برف ها را مي كاوند. چه قدر خوشحالند. خوش به حالشان!چه قدر با اعتماد به نفس پاهايشان را روي برف ها مي كوبند. چه قدر غرق در برفند. سرشان فقط به خودشان و برف ها گرم است.به عبور من اعتنايي نمي كنند.اصلاً نيم نگاهي هم به من نمي اندازند.

بال هاي خاكستري و سياه... برف هاي سفيد...

كلاغي مي پردو چند قدم آن طرف تر مي نشيند. هيچ خبري با من نيست كه كلاغ ها با خود به شهر ببرند...

هيچ ابر ولگردي در آسمان نيست.

داد از غم تنهایی

.

14 شعر تصویری ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی از حافظ

فریاد

من مجنون قصه های شبانه ام

هرجا که یکی بود به یکی نبود می رسد


                                 مرا فریاد کن!!!!

پاییز هزار رنگ ازغد 88/8/29

پاییز،فصل دوست داشتنی من!

پاییز سال 64،کلاس ساکت و آرام،آقای امانت طبق معمول لب زیریرینش را گاز می زند و با تکان سر من را که به چشمانش زل زده ام به جلو کلاس می برد.بخوان...

کدام فصل را دوست دارید؟؟من بر خلاف همه دوستانم و شاید همه افراد پاییز را از بهار بیشتر دوست دارم .به نظر من هر چیزی وقتی زیبا می شود که به کمال نزدیک باشد و به نظر من پاییز نهایت و کمال زیبایی است ....

و چشمان میخ شده آقا معلم که پلک  هم نمی زد و طبق معمول بالاترین نمره کلاس در درس انشا......................

دلتنگ

دلتنگ ِ خودَم...

خودی که مدت هـــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

     یک بار از یاد

           یک بار از دل

              و یک بار از دست...

راستش را بخواهی فاجعه ی رفتن چیزی را تکان نداد ...

نوازش باران

از میان باران می گذشتیم

و صدایی پشت پلکهای ما خیس می شد

ما واژه های خود را در حادثه ای گم کرده بودیم

اما خوب می دانستیم

باران تصویر آدمها را شسته ست

و شهر خالی ست

من ناخدای یک قایق کاغذی بودم

در میان این همه آب

و تــــــــــــو

بی صدا ، رویاهای مرا می گریستی

ما دیر به روز رسیده بودیم

و خورشید خوابش برده بود

و زیر سقفی نشستیم که چتر هیچ ستاره ای بر سر نداشت

و ماه را نمی شناخت

ما دیوارهای خانه را رنگ زدیم

و عکس خورشید را کشیدیم

و مجبور شدیم

گرمای دستهایمان را

به هم تعارف کنیم

تـــــــــو با لبخندی برخاستی

مرا قاب کردی

و به دیوار زدی

و دستمالی به شیشه های پنجره کشیدی

تا آسمان را آبی کنی

باران آواز پرنده ها را از روی برگها می شست

و شب

آنقدر شب بود

که موهایت را به بازی گرفته بود

من از تــــــو پر بودم

آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی

و تـــــــو

آنقدر اشکهایم را پاک کرده بودی

که از دستهایت باران ببارد

حـــــــــالا

از میان بـــــــــــــاران می گذری

تــنها

و صدایت پشت پلکهای من خیس می شود...!!!

احتیاج

من احتیاج به این تف و لعنت ها دارم ، من احتیاج به نفرین این آدم های خواب زده عامی بی تفکر دارم که فکر می کنند جهان بی صدا و ساکت است !!من نیاز به تف و لعنت این آدم های سطحی نگر دارم که فقط از روی نادانی و بی خردی قضاوت می کنند.میل دارم که با تف و لعنت غیر منصفانه بشری تطهیر شوم ! چه کنم ؟؟چطور می توانم دردها را بهشان بگویم؟؟چطور می توانم دردها را به آدم های عامی و بی خبر ازهمه جا بگویم که با چشمان قی آلودشان به آدم آنجور کاهلانه نگاه می کنند و مدام خمیازه می کشند؟چطور؟